دیداربا برادر رزمنده حاج علی رضا سردسته

گزارش هفتگی دیدار
مورخ 20/8/98منزل برادر حاج علی رضا سردسته ...

تعداد بازدید : 16

تاریخ ثبت : سه شنبه 5 آذر 1398


دیدار روز 98/8/20درمنزل برادر علی رضا سر دسته بود در این دیدار ابتدا زیارت عاشورا ومداحی برادر سردسته سپس جاج علی صیادیان مطالبی ایرادکردند ودر پایان حاج علی رضا از خاطرات خود در دوران دفاع مقدس مطالبی رابیان کردند .   

 

خاطرات  آقای علیرضا سر دسته

ما در سال 1359 به جبهه رفتیم تا سال 1362 جبهه بودیم. سال 1362 ازدواج کردیم. سال 1359 به پشت سر رود نیسان رفتم به عنوان بسیجی از طرف بسیج به جبهه اعزام شدم. با آقای شهید دانه گردی و شهید دست فروش به جبهه رفتیم. در لشکر امام حسین بودم. یکسری جهاد رفتم که حدود یک ماه آنجا بودم. 30 ماه جبهه دارم که در کردستان و جنوب بودم. در کردستان در چاله سبز و مریوان بودم.

آنجا ارتفاعاتی بود که این موقع سال خیلی سرد و یخبندان بود دو طرف یعنی لشکر ایران و عراق دست از جنگیدن می کشیدند. یک سری سردار شهید خرازی برج 11 برای شناسایی می رود با آن رفقایی که با همدیگر بودند به  بالای ارتفاع می رسد بی سیم سردار شهید خرازی بر روی بی سیم عراقی ها می افتد و این ها استراق سمع می کنند و بعداٌ شجاعت  سردار سر لشکرخرازی به این فکر می افتد و می گوید که ما آمده ایم و گردان و دسته فلان از سمت چپ ارتفاع بالا بیاید. این 4 قسمت را با بی سیم می گوید باعث می شود که این بی سیم و سه نفر این ارتفاع را که عراقی ها زودتر می خواستند بگیرد از آمدن آن ها جلوگیری می کند تا چند روزی هم این ارتفاع بدون نیرو بوده است ولی عراقی ها فکر می کردند نیرو بالا هست به همین طریق ارتفاع را سردار می گیرد و حفظ می کند و بعدا نیرو در ارتفاع می گذارد. 

 آن ارتفاعات یک سری مشکلات عجیبی داشت با قاطر یک سری بار- غذاواثاث می آوردند آنجا می گذاشتند و بچه ها آن را بر می داشتند یک روحانی آنجا بود که می گفت شما آب مصرف نکنید بچه ها هم آب مصرف نمی کردند و غذا را تا آنجا در توانشان بود مصرف می کردند. بچه ها شب برای شناسایی رفتند و از ارتفاعات پایین رفتند یکی از بچه هایی که پایین افتاده بود در درگیری زنده بود یکی از رفقا تعریف می کرد که این مجروح التماس به من می کرد من را به یک جایی برسان دلم برایش می سوخت ولی کاری از دستم بر نمی آمد. این فرد بین ایرانی ها و عراقی ها افتاده بود از ناحیه پا زخمی شده بود و نمی توانست حرکت کند.

در جنوب بودیم پشت نیسان آنجا هم آب نبود امکانات اولیه خیلی کم بود با وجود این مشکلات بچه ها دست و بنجه نرم کردند و انقلاب را به اینجا رساندند.