سایت در حال به روز رسانی می باشد. منتظر دیدارهای آتی شما از سایت سردار شهید حسین صیادیان هستیم. ::: حضرت آیت الله خامنه ای (مد ظله العالی) : «اساسی ترین و خاموش ترین جهادها، جهاد در کردستان، سرزمین غریبان است». ::: شهيد دستغيب در ارتباط با جنگ كردستان فرمودند: «هيچ عبادتي بالاتر از خدمت در كردستان نيست». ::: معاون امور راهبردی و اشراف ستاد کل نیروهای مسلح گفت: کردستان سرزمین مجاهدت های خاموش، یک شجره طیبه‌ غرس شده‌ای است که روز به روز بالنده تر می شود. ::: مقام معظم رهبری (ره) فرمودند: کردستان سرزمین فداکاری های بزرگ است؛ سرزمین هنر و فرهنگ است؛ سرزمین صفا و وفاداری است؛ سرزمین مردمِ وفاداری است که در حساس ترین سال های عمر این نظام و این کشور با مردانگی خود و با رشادت خود، توطئه‌های بزرگی را خنثی کردند. سرزمین مردم با رشادت و با رشد عقلی و آگاهی است که توطئه‌ دشمن را در لحظات حساس تشخیص دادند و با فداکاری خود فتنه‌ بزرگی را خاموش کردند، پیش از آنکه آن فتنه بتواند به هدف های شوم خود برسد. این از یاد ملت ایران نخواهد رفت. کردستان در تاریخ انقلاب اسلامی، نشان افتخاری را با خود حمل می کند که در کمتر استانی نظیر آن را می شود دید.

دیدار با برادر رزمنده آقای محمود شاکر

گزارش هفتگی دیدار
در تاریخ 1396/11/9 با برادر رزمنده آقای محمود شاکر دیدار شد.

تعداد بازدید : 54

تاریخ ثبت : سه شنبه 10 بهمن 1396


 

جلسه با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید آغاز و سپس حجت الاسلام تفکری مطالبی را بیان نمودند.


صحبت‌های آقای محمود شاکر

ضمن عرض تشکر از حضور همه عزیزان، دبیرستانی بودم که جنگ شروع شد. تعداد زیادی از دوستان و اقوام به جبهه می رفتند. من هم بی انگیزه نبودم ولی چون آن زمان دو برادرم در جبهه بودند و پای پدرم شکسته بود، در کار کشاورزی به پدرم کمک می‌کردم. زمانی که درسم تمام شد و پدرم هم بهتر شد، از پدرم اجازه گرفتم که من هم به جبهه بروم. او هم اجازه داد. چون قبلاً آموزش دیده بودم، بدون اینکه از بسیج یا ارگان خاصی اعزام شویم، با آقای مشرقیان به لشکر امام حسین (ع) رفتیم (شهید حبیب الله مشرقیان هم در این لشکر بود) و در واحد زرهی آن لشکر مشغول شدم. در این واحد، شهیدان ابراهیم دادگر  و حبیب الله مشرقیان، جانباز علی محبوبی هم حضور داشتند.


از سال 63 تا اوایل سال 65 در قسمت زرهی بودم. سپس به واحد دیده بانی منتقل شدم و تا قبل از پذیرش قطعنامه در این قسمت فعالیت می کردم. بعد از آن هم، تا مهر ماه سال ۶۷ به گردان پیاده رفتم. در هر دو منطقه جنوب و غرب مشغول فعالیت داشتم. لشکر در پاییز سال 64 به غرب آمده بود که در منطقه هزار قله مستقر شدیم.


دیده بانی با واحد پیاده تفاوت داشت. در گردان پیاده، نیروها می توانستند در موقع استراحت، به نماز یا دعا بپردازند ولی در قسمت دید‌بانی باید حرکات دشمن را دقیقاً زیر نظر می گرفتیم تا به موقع برای انجام هر کاری اقدام کنیم. گاهی باید به مسئولین لشکر و واحد اطلاعات و عملیات گزارش می‌دادیم و گاهی هم درخواست گلوله می‌ کردیم.


فاو سه تا جاده داشت: فاو – البحار، فاو - بصره، فاو – ام القصر. زمانی که در خط فاو – ام القصر مستقر بودیم، همه طرف آب بود و یک سمتمان خور عبدالله بود. جاده‌ فاو – ام القصر، پد (نزدیک ترین سنگر کمین به دشمن) داشت. ما به فاصله 100 – 150 متری خودمان، روی همین جاده گرا گرفته بودیم (محلی که قبلاً توسط دیدبان برای ریختن آتش یا گلوله در منطقه مورد نظر مشخص شده است) و گاهی در تاریکی و سکوت شب درخواست گلوله می کردیم تا دشمن به وحشت بیفتد. بعضی افراد به ما اعتراض داشتند چرا شما با فاصله کم ثبتی می‌ گیرید؟ خیلی خطر دارد. ما هم در جواب می گفتیم این جاده استراتژیک بود و امکان داشت عراق پاتک کند. همین هم شد. زمانی که گردان امام حسین (ع) در خط مقدم بود، عراق پاتک کرد و ثبتی ‌ها در این جاده به کار آمدند و اجازه ندادند عراقی ها جلو بیایند.  وگرنه فاو زودتر سقوط می‌ کرد.


زمانی که قطعنامه پذیرفته شد، عراق به طرف جاده اهواز - خرمشهر حرکت کرد. نکته جالب این بود که اگر لشکر امام حسین (ع) و لشکر نجف حضور نمی ‌داشتند، خرمشهر مجدداً سقوط می کرد.


زمانی که در منطقه هزار قله به عنوان نیروی پدافندی حضور داشتیم، در واقع به گردان پیاده کمک می کردیم. یک بار برف آمده بود که ما به کمک نیروهای پیاده رفتیم. در آنجا سنگرهای کوتاهی بود که داخلش می‌نشستیم. تا صبح نیم متر برف آمد.  غذا برای خوردن نداشتیم، نان خشک داشتیم ولی بعد از ظهر غذای گرم به ما رساندند.


سؤال: آیا مجروح شدی؟ جانباز هم هستی؟
پاسخ: اوایل سال ۶۳، زمانی که در پاسگاه زید به عنوان نیروی پدافندی فعالیت می کردم، مجروح شدم. جانباز ۳۰ درصد هستم.


در عملیات بیت المقدس 7 که ایران در سال ۶۷ و در شلمچه انجام داد، من نیروی دیده بانی مآمور به  گردان موسی ابن جعفر (ع) بودم. شهید حسین احسن زاده با تعدادی از بچه ها بودند و من هم با بچه‌ های اصفهان بودم. در میان آنها، دانشجوی رشته کامپیوتر به نام امید صادقیان بود که به عنوان بی سیم چی من بود. (در این عملیات به شهادت رسید)


عملیات انجام شد. در کانال ماهی بودیم. بعد از ظهر عراق تصمیم گرفت پاتک بزند. برای همین نیروهایش کم کم آماده می شدند که سوار نفربرها شوند. لباس ‌هایشان هم شبیه لباس‌ های ما بود به طوری که تشخیص ایرانی یا عراقی بودنشان خیلی سخت بود. من در قسمت دیدبانی بودم. به محض اینکه نیروهای عراقی می خواستند سوار نفربرها شوند، گلوله می ‌زدیم و نمی‌ گذاشتیم که پیشروی کنند.

 
دستور آمد که عقب نشینی کنید. مجبور شدیم به عقب برگردیم. متوجه شدیم عراقی ها به محور عملیاتی لشکر ثارالله را که در سمت راست ما عمل می کرد، نفوذ کرده و با تانک هایش به طرف ما می آمد.


نیروهای خودی توپ 106روی جاده گذاشته بودند. با شلیک 106 گرد و خاک بلند می شد و بچه ها از یک طرف جاده به طرف دیگر می رفتند که توسط عراقی ها دیده نشوند. وقتی به طرف دیگر جاده رسیدم، صدای ناله شنیدم. حسین احسن زاده را دیدم که مجروح روی زمین افتاده است. تنهایی نمی توانستم کاری بکنم. هرچه دنبال امدادگر گشتم کسی را پیدا نکردم چون در آن هیاهو، همه به دنبال عقب نشینی بودند. بالاخره یک ماشین پیدا کردم و او را به عقب برگرداندم.  


در مسیر برگشت، من و تمام نیروها به صورت پراکنده به عقب بر می گشتیم. سعی می کردم آنها را به صورت ستونی هدایت کنم تا تلفات کمتر شود. من و امید صادقیان با هم و به فاصله کمی از هم در حرکت بودیم. ناگهان یک گلوله توپ بین ما دو نفر به زمین اصابت کرد. بدن او از ترکش سوراخ سوراخ شد و به شهادت رسید ولی موج انفجار من را گرفت و فقط یک ترکش به من اصابت کرد (در مسیر رفت و برگشت ترکش خورده بودم).


متأسفانه نتوانستیم فرهنگ جبهه را به نسل های جدید منتقل کنیم ولی تا زمانی که در اداره دارایی کار می کردم ضمن توصیه به کارمندان سعی می کردم وجدان کاری داشته باشم، به ارباب رجوع احترام بگذارم، کار افراد را درست انجام دهم، در هزینه ها و بیت المال دقت کنم و ...


سؤال: در پاسگاه زید مجروح شدی؟
پاسخ: بله. اولین بار در منطقه پاسگاه زید مجروح شدم که من را برای درمان به مشهد فرستادند. (ترکش در حنجره و گردن) که با عمل جراحی هم نتوانستند ترکش را از بدنم بیرون بیاورند و آن را به عنوان یادگاری جبهه در بدن دارم.


در عملیات کربلای 5، گردان حضرت زهرا (س) وارد عمل شد. گردان باید از روی یک پل عبور می ‌کرد. عراقی ‌ها کنار این پل کمین کرده بودند تا بعد از عبور ما، رزمندگان را قیچی کنند. من هم به همراه چند نفر از بچه‌های اطلاعات و دیده بانی روی پل بودیم. طبق قانون جنگ، دیده بانی قبل از عملیات وارد مناطق مورد نظر می شد و فرماندهان را توجیه می ‌کرد. یکی از عراقی ‌ها با گفتن سلام علیکم حضور خود را اعلام کردند (خود را لو دادند).


شهید سید محمود سیدیان جواب سلامش را داد و فوراً نارنجکی را به پایین پل انداخت. در منطقه عملیاتی مورد نظر، کانالی بود که ما و بچه های اطلاعات در آنجا نگهبانی می دادیم. رمز ما در این عملیات ژاله و گوگرد بود. عراقی ها می خواستند با هر نوع وسیله ای، نیرو پیاده کنند تا بچه‌های ما را محاصره کنند. نیروهای پیاده متوجه حضور عراقی ها نمی شدند. سید محمود با پرسیدن جمله رمز چیست؟ متوجه شد اینها عراقی ها هستند. اگر ایشان متوجه این موضوع نمی شدند امکان داشت نیروهای گردان اسیر ‌شوند.


در ادامه حجت الاسلام باغستانی به مناسبت  ایام شهادت حضرت فاطمه (س) مدیحه سرایی کردند.

 


جلسه با دعای حجت الاسلام تفکری پایان پذیرفت.

 

تصاویری از مراسم

 

 

 

 

 


نویسنده : سایت شهید حسین صیادیان

منبع : سایت شهید حسین صیادیان