سایت در حال به روز رسانی می باشد. منتظر دیدارهای آتی شما از سایت سردار شهید حسین صیادیان هستیم. ::: حضرت آیت الله خامنه ای (مد ظله العالی) : «اساسی ترین و خاموش ترین جهادها، جهاد در کردستان، سرزمین غریبان است». ::: شهيد دستغيب در ارتباط با جنگ كردستان فرمودند: «هيچ عبادتي بالاتر از خدمت در كردستان نيست». ::: معاون امور راهبردی و اشراف ستاد کل نیروهای مسلح گفت: کردستان سرزمین مجاهدت های خاموش، یک شجره طیبه‌ غرس شده‌ای است که روز به روز بالنده تر می شود. ::: مقام معظم رهبری (ره) فرمودند: کردستان سرزمین فداکاری های بزرگ است؛ سرزمین هنر و فرهنگ است؛ سرزمین صفا و وفاداری است؛ سرزمین مردمِ وفاداری است که در حساس ترین سال های عمر این نظام و این کشور با مردانگی خود و با رشادت خود، توطئه‌های بزرگی را خنثی کردند. سرزمین مردم با رشادت و با رشد عقلی و آگاهی است که توطئه‌ دشمن را در لحظات حساس تشخیص دادند و با فداکاری خود فتنه‌ بزرگی را خاموش کردند، پیش از آنکه آن فتنه بتواند به هدف های شوم خود برسد. این از یاد ملت ایران نخواهد رفت. کردستان در تاریخ انقلاب اسلامی، نشان افتخاری را با خود حمل می کند که در کمتر استانی نظیر آن را می شود دید.

دیدار با برادر رزمنده آقای حسن لقبدوست

گزارش هفتگی دیدار
در تاریخ 1396/11/23 با برادر رزمنده آقای حسن لقبدوست دیدار شد.

تعداد بازدید : 85

تاریخ ثبت : سه شنبه 24 بهمن 1396


 

جلسه با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید آغاز و سپسس حجت الاسلام تفکری مطالبی را بیان نمودند.


صحبت های آقای حسن لقب دوست:


متولد سال 1345 هستم. قبل از جبهه رفتن، شاگرد چله دوان قالی (چله کش) بودم. با شروع جنگ در سال 1359، من هم می خواستم به جبهه بروم ولی به خاطر سن کم مرا نمی پذیرفتند. حتی به مسئولین اعزام می گفتم: حداقل مرا به کارخانه یخ آبادان ببرید که در آنجا یخ جابه جا کنم ولی باز هم قبول نکردند.


تا اینکه یک روز در زیارت امامزاده محمدهلال ابن علی (ع) اعلام کردند که آقای عباس خاص برای جبهه در هر شغلی، نیرو ثبت نام می کند حتی برای نانوایی. من هم خودم را به عنوان نانوا معرفی کردم تا بتوانم به جبهه بروم. ثبت نام را انجام دادم. حدود 30 – 40 نفر برای اعزام به جبهه انتخاب شدیم و در اعزام اول به پادگان ابوذر در منطقه سرپل ذهاب رفتیم. در انتهای پادگان یک سینما وجود داشت که مسئول آن آقای بهشتی بود. آقای عباس خاص به آقای بهشتی گفت: امروز برای پادگان یک نانوا آوردم و از من تعریف کرد.


صبح روز بعد، عباس آقا به من گفت: حسن برای پخت نان به مغازه نانوایی برویم. با رسیدن به مغازه گفت: حسن آقا مشغول کار شو. گفتم: من نانوایی بلد نیستم. گفت: پس چرا به عنوان نانوا ثبت نام کردی؟ گفتم: کسی من را به جبهه نمی برد، مجبور شدم از این طریق به اینجا بیام. چون به جبهه آمده بودم نمی توانست کاری بکند، برای همین مدتی مشغول بسته بندی نان و توزیع آن بین نیروها بودم.


دو ماه در پادگان بودم که مرخصی گرفتم و به خانه برگشتم. برای بار دوم مرا به خاطر سن کم ثبت نام نمی کردند. من هم مجبور شدم شناسنامه برادرم حسین (متولد سال 42) را برداشتم و برای ثبت نام پیش آقای سیف الله حاجی حسینی در بسیج رفتم. آن زمان هم چیزی از ماجرا تعریف نکردم. من را برای آموزش به پادگان امام حسن (ع) تهران فرستادند و یک ماه دوره آموزشی را سپری کردم. برای مرخصی به خانه برگشتم تا به جبهه اعزام شوم که آقای حاجی حسینی متوجه ماجرا شده بود و به خانه ما آمد و گفت: اجازه نمی دهم به جبهه بروی. آن قدر التماس و خواهش کردم که اجازه داد به همراه بقیه به جبهه اعزام شوم.


این بار به عملیات فتح المبین رفتم و بعد از این عملیات، به مدت سه ماه در آنجا بودم و چون این چهار ماه با نام برادرم به جبهه رفته بودم جزء سابقه من محسوب نمی شود. بعد از آن، به عملیات بیت المقدس رفتم. فرمانده گروهان ما آقای احمد معینی بود که شهید شد. من به خاطر کم سن و سال بودنم، کمی شیطنت می کردم و آقای معینی تا حدودی مرا تنبیه می کرد. یک روز مهمات را روی یک ماشین بنز (کمپرسی) سوار کردند تا از یک طرف اروند به طرف دیگر برویم. به من گفتند: تو با ماشین مهمات بیا. زمانی که به چادرها رسیدیم، آقای معینی به عنوان تنبیه به من گفت: مهمات را هم از ماشین پایین بیاور و داخل چادرها بگذار. من هم کارم را شروع کردم.


کمی از مهمات را داخل چادرها ریختم که یکی از بچه ها به نام عبدلی (اهل برزک) یک نارنجک داخل مهمات انداخت و گفت: فرار کنید. همه فرار کردند به جز من که در بالای ماشین در حال جابه جایی مهمات بودم و زمان کافی برای فرار نداشتم. همه چادرها در اتش سوخت. اطراف ماشین را هم آتش فراگرفته بود و مهمات یکی پس از دیگری در حال انفجار بود. دست را روی سرم قرار دادم و از ماشین خود را به بیرون پرت کردم که در همین حین، یک ترکش به کتف و دو ترکش به کمرم اصابت کرد. با این حال خود را از ماشین دور کردم. ماشین مهمات سوخت و همه مهمات از بین رفت. البته از عبدلی دیگر اطلاعی ندارم که سرنوشتش چه شد.


آن زمان با برادرم حسین با هم بودیم. همه فکر کردند که من هم در آتش سوختم در حالی که یک آمبولانس مرا به عقب و از آنجا به بیمارستانی در مشهد منتقل کردند و 15 روز در آنجا بستری بودم. مسئول آمار مجروحین و شهدا شخصی به نام آقای واثقی بود که نام مرا به عنوان شهید ثبت کرده بود. روز بعد از این ماجرا، برادرم حسین به خانه بر می گردد تا خبر شهادت من را به خانواده بدهد. خلاصه همه جا را سیاه پوش کردند و منتظر رسیدن جنازه ام بودند که دفنم کنند. بعد از 15روز از بیمارستان مرخص و به خانه برگشتم.


بعد از بهبودی، دوباره به جبهه اعزام و این بار در عملیات رمضان شرکت کردم. در مرحله سوم این عملیات، در ساعت 2 نیمه شب، تیر به صورتم اصابت کرد و تارهای صوتی ام پاره شد و الان هم مشکل دارم. آن شب نمی دانستم به کدام طرف بروم. خودم را به تعدادی از بچه ها رساندم. آمبولانسی در حال عبور از آن منطقه بود که مرا سوار آن کردند و به عقب فرستادند. از زمان تیر خوردن تا زمانی که مرا به عقب رساندند، فشنگ از جای خود حرکت کرد به طوری که دندان هایم در هم قفل شد و نمی توانستم حرف بزنم یا دهانم را باز کنم.

 

از آنجا مرا به بیمارستان امام خمینی تهران منتقل کردند. تا رسیدن به تهران، باز هم فشنگ حرکت کرده تا به زیر جمجمه سرم رسید. با سه بار عمل جراحی هم نتوانستند فشنگ را از بدنم بیرون بیاورند. دکترها گفتند: یا باید به آلمان اعزام شوی یا مرمی این فشنگ در داخل سرت عفونت خواهد کرد که در هر دو صورت امکان زنده ماندن شما زیاد نیست. من با رضایت خودم از بیمارستان مرخص شدم. به خاطر فشار مرمی فشنگ در سرم، چشمانم به خوبی نمی دید؛ برای همین یک سال در خانه بودم.


بعد از مدتی، همسنگری هایم برای عیادت به خانه ما آمدند. با هم به گردش رفتیم ولی وقتی به خانه برگشتم حالم بد شد به طوری که آنها فکر کردند کارم دیگر تمام است. وقتی استفراغ کردم خون، عفونت و حتی مرمی فشنگ از سرم بیرون آمد و همان لحظه بینایی چشمانم به حالت اول برگشت.


بعد از این حوادث، ماجرای خدمت سربازی ام پیش آمد. در سال 62 به خدمت سربازی رفتم و دو سال آنجا ماندم که شش ماه آخر آن را به کردستان رفتم (سال 65). چون سرباز ارتش بودیم جای ثابتی نداشتیم و مدام در شهرها و پایگاه ها جا به جا می شدیم. در کردستان در شهرهای مهاباد، بانه، سردشت، مریوان و در زندان دولتو و جنگل های آرواتان حضور داشتم. زمانی که خدمت سربازی ام تمام شد، تسویه حساب کردم ولی به مسئولان اطلاع دادند که یک ماه دیگر اضافه بر خدمتم، در کردستان بمانم.


سؤال: هفت ماه در کردستان بودی. خاطره ای در ذهن تو باقی مانده است؟
پاسخ:
خاطره 1: آقای حسین دهقانیان به همراه همسرش در کردستان زندگی می کرد. همسرش در آنجا قالی می بافت. چون در آنجا کسی را به عنوان چله دوان (چله کش) نمی شناخت، به دنبال من آمد و با هم به کردستان رفتیم تا قالی او را دوخت بزنم.


خاطره 2: یک بار خانم جوانی به پایگاه ما آمد و گفت: خواهرم حامله است، اگر امکان دارد او را به روستا یا شهر برسانید تا زایمان کند. ما هم با تعدادی نیرو او را به روستایی که مجهز بود، بردیم. او را پیاده کرده و به پایگاه برگشتیم. به محض رسیدن بی سیم زدند: «اگر خانمی با فلان مشخصات را دیدید، دستگیر کنید. او یکی از فرماندهان گروهک کومله است. در هنگام فرار تیر به پایش خورده و در بیمارستان بستری بوده اما از بیمارستان هم فرار کرده است». با اعلام مشخصات، متوجه شدیم خانم فراری، همان خانمی است که ما به عنوان حامله به روستای دیگر برده بودیم ولی متأسفانه دیر اطلاع رسانی شده بود و ا دست ما هم فرار کرد.


در ادامه آقای علی صیادیان مطالبی را درباره خانواده و مشکلات آن بیان نمودند.

 

 

جلسه با سلام بر امام حسین (ع) و یارانش و دعای حجت الاسلام تفکری به پایان رسید.

 

تصاویری از مراسم

 

 

 

 

 

 

 

 


نویسنده : سایت شهید حسین صیادیان

منبع : سایت شهید حسین صیادیان